.: خانه .:. روزهاي گذشته .:. پست الكترونيكي :.

زندگي در جريانه به تندي

L O G O

بازديدكنندگان




پيوند
pedramp.persianblog.ir


پشتيباني
Persian Blog

 

.:   :.

۱۳۸٥/٤/۸

 
 

سلام

ديگه حال نوشتن ندارم اما اينو دلم نيومد ننويسم

او هنوز به من نگاه می کنه.....

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                      حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار         کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند     موسم عاشقی وکار به بنیاد آمد 
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم                شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما               حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند                     دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعقل دارند                       ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد


                       مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
                         تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 
 

coralit توسط :.

 

.: از کجا بايد شروع کرد؟!!! :.

۱۳۸٥/٢/۱۱

 
 

سلام 

عجب چيز عجيبيه؟ داغت مي كنه! گرمت مي كنه نفست بند مي آد گاهي خفه

مي شي اما دوست داري باشه

نمي فهمي

نمي دوني چي كار كني! كم مي آري! قاطي مي كني! ديونه مي شي! و بعد ساكت مي شي و يه گوشه واسه خودت مي شيني

ساكت ساكت گريه مي كني زار مي زني صدا مي زني و دوباره ساكت مي شي چراغا رو خاموش مي كني تو تاريكي فرو ميري يخ مي زني ولي با يه صدا با يه آرزو يه خاطره دوباره گرم مي شي همه جا روشن مي شه

شاد مي شي سرشار مي شي مهربون مي شي مي چرخي و مي رقصي

و هيچ چيز نمي تونه آرومت كنه مي ري اون بالا بالاها

بالا و بالاتر نزديك نزديك  و مي بينيش و

بعد دوباره نمي دوني چي مي شه ساكت مي شي آروم مي شي مي سوزي داغ مي شي اما لذت مي بري اونقدر كه فكر مي كني جسمت چقدر واسه روحت كوچيكه!!! 

گاهي دلت تنگ مي شه اونقدر كه نفست بالا نمي آد قلبت از تو سينه مي خواد بزنه بيرون توي جات نمي توني بخوابي هر لحظه فكر مي كني همه چيز تو رو بيشتر فشار مي ده و فقط منتظر يه صدايي يا حتي كمتر يه نظر كه راحت شي و درست وقتي مي خواي اون صدارو بشنوي بدنت شروع مي كنه به لرزيدن و گنگ مي شي دنيا دور سرت مي چرخه نه كسي رو مي بيني و نه چيزي مي فهمي

و همينطور مي بيني يك سال همينطوري گذشت و تو در تمام اين لحظات مجبور بودي زندگي كني و با جريان تند زندگي بري جلو

سر كار بري، درس بخوني، امتحان بدي ،دختر خوب و خوش اخلاقي باشي،

 گم نشي،اما مي خواي دوست داشته باشي و ادامه بدي

وقتي ديگه مي بيني اون همه احساس ماله تو نبوده گيج مي شي و يه دفه

مي بيني تمام زندگي خودت رو با يه عروسك پر كردي

همه اون عشق و حس رو دادي به اون عروسك

عروسكي كه وجود نداره عروسكي كه واقعي نيست و نمي تونه اينارو بفهمه   عروسكي كه فقط يه خياله

حالا بهت مي گن دلخوشي ديگه بسه زندگي يادت رفته و براي ادامه بايد عروسكت رو بندازي دور !!!

 

دوباره تنها مي شي

و همه چيز رو بايد از اول شروع كني

تو مي دوني از كجا بايد شروع كرد؟!!!

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: تحول!!! :.

۱۳۸٥/۱/۱

 
 

سلام

عيد همه مبارک

خيلی خوشحالم احساس می کنم دارم مثل يه شاخه کوچيک ترک می خورم و جونه می زنم خيلی حس خوبيه نمی خوام ازش حرف بزنم چون فايده ای نداره نمی تونم بگم چطوريه؟

دستات و بيار بالا و با من بگو:

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول و احوال حول حالنا الی احسن الحال!!!

دعا بهتر از اين به درد اين لحظات نمی خوره...........

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: روز دهم :.

۱۳۸٤/۱۱/٢۳

 
 

سلام

چه سلامي ؟ چه عليكي؟

انقدر از دست خودم عصبانيم كه نگو؟

آخه من اينطوري بودم؟

اصلا من مي خواستم اينطوري باشم؟

اينه اون چيزي كه قرار بود من بهش برسم؟

به هر چي فكر مي كنم مي بينم اولين و مهمترين كارم بايد اين باشه كه از اينجا بزنم بيرون!!!

آره اول بايد از اينجا بيام بيرون

بعدش بگردم دنبال يه كاري ديگه يه كاري توپ

يه كاري كه راضيم كنه

نمي دونم

من بايد حرف بزنم بايد كلي چيز نگفته بگم اما نمي دونم چرا لال شدم

اون موقع ها كه بچه تر بودم مي دونستم چي بايد بگم و واسش كلي دعا مي كردم و گريه مي كردم اما حالا ............

همه فكر و ذكرم شده يه چيز!!!

يعني واقعا اين همه مهمه؟!!

آره مهمه !!!

خيلي هم مهمه!!!

عشق و دوست داشتن مهمه خيلي خيلي خيلي

اصلا بدون اون كه ديگه آدم آدم نيست

مي دونم چرا لالم چون حرفي واسه گفتن ندارم

يعني دارم اما بلد نيستم بگم همش تو فكر خودمه مثل همه

بايد ياد بگيرم بايد حرف بزنم بايد چيزايي كه تو كلم رو ياد بگيرم چطوري  و كجا بگم

اما مطمئنم تنهايي نمي شه

فكر مي كردم اين چند روزه يه جايي پيدا مي كنم حسابي گريه كنم به هر بهونه اي

يه جايي كه كسي كاري به كارم نداشته باشه

تنهايي !!!!

يه جايي كه كسي منو نشناسه و وسط شلوغي گم شم اما نشد

همش دورو برم شلوغ بود

انگار يه چشن كارناوال عمومي بوده

كلي آدم رنگي رنگي و بي مصرف كه اصلي ترين كارشون شبا بيرون زدن و كنار خيابون باقالي يا آلو جنگلي خوردن و نگاه كردن به يه عده آدم ديگه كه خودشونم نمي دونن كارشون درسته يا نه

اما مطمئنن اونايي كه يه اشكي مي ريزن حداقل اگه چيزي هم مي خوان فهميدن كه از كي بايد بخوان و اين تنها برتري اونا به بقيست و منم سرگردان بين همه دنبال يه جايي كه كسي كاري به كارم نداشته باشه و يه دل سير گريه كنم

يه وقتايي اونايي كه مثلا نوحه مي خونن يه چيزايي مي گن كه خنده داره واقعا وسط اون حس مثلا ناراحتي كه گرفتيم آدم و به خنده وادار مي كنه

هيچ كس از بغل دستيش نمي پرسه چرا ما اين كارا رو مي كنيم؟!!!

همه اعتراض دارن اما فقط تو گوش كناردستيشون

درست مثل من كه تو گوش شما مي گم

اما كسي كاري نمي كنه

كسي چيزي نمي گه

فكرشم كه مي كنم يه روزي يه امام زماني قراره بياد

مي بينم همين مني كه ادعا مي شه آره خودم و ميگم هنوز نمي دونم چي بايد داشته باشه بفهمم خودشه؟

حتي اون روزم مي رم مي گم بابا اين همون امام زمانه اگه گفت آره پس همونه اگه گفت نه پس نه

آخه اين منم

آخه اينه اون چيزي كه دوست داشتم  باشم

يكي بايد شروع كنه يكي بايد داد بزنه

بايد برم پيش كي از كجا شروع كنم

انگار بيرونم كردن

ديگه كسي صدام و نمي شنونه

اما خودش مگه قول نداده هر كي صداش كنه مي شنوه

مي شنوه نه گوش مي كنه

با مهربوني هم گوش مي كنه

آخه مگه من چي كار كردم كه  اين همه فاصله اوفتاده كه ديگه صدام به گوشت نمي رسه

دوست داشتن گناه بزرگيه؟

فكر مي كنم بايد خيلي بزرگ باشه اونم بهم همينو مي گفت

اما آخه بابا من نمي تونم قهر كنم

نمي تونم دوست نداشته باشم

هر چي خودم و مي زنم به بي خيالي نمي شه

همه مي گن تلقينه اگه بخواي مي توني

اما من نمي خوام دوست نداشته باشم

نمي خوام قهر كنم

مگه زوره

خدايا منو ببخش

صدام و بشنو

مگه مي شه خدا نشنوه

نه

من قبول نمي كنم

خدايا منو ببخش منو بشنو

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: زمستون!!!! :.

۱۳۸٤/۱٠/٢٢

 
 

سلام

ديدين چه برف باحالي مي آد!!!

دلم پر ميزنه برم بيرون اما نشستم تو دفتر

اينقدر كلافه ام كه نگو!!!

اصلا دلم نمي خواد امروز و با فكر كردن، دنبال جواب چرا گشتن، درس خوندن ،كار كردن و.............. حرومش كنم

امروز فقط بايد راه رفت

فقط بايد نگاه كرد

بايد يخ  كرد

دلم مي خواد تمام امروز و راه برم

هر چند تمام ديروز و تو پارك ملت برف بازي كردم

اما كمه خيلي كمه!!!

راضي نمي شم

پاهام ديگه راه نمي رفت

دستام ديگه حس نداشت اما كمه

نمي توني تصور كني چقدر حالم عجيبه

يه هيجانه كه فقط سالي يكبار اتفاق مي افته

فكر ميكردم امسال با كسي شريك باشم

اين هيجان رو كنار كسي تجربه كنم كه منو بفهمه اما نشد

امسالم نشد

اين خدا داره با من چيكار ميكنه نمي دونم

چيو مي خواد بهم بفهمونه نمي فهمم

كمك!!!!

از صبح نشستم با جاي خالي يه دوست مطمئن حرف مي زنم

و زل زدم به يه صورت يخي

يه صورت مهربون كه مي خواد واسه من يخي باشه

نمي دونم چرا؟!!!

اين دفه ديگه برف هم نمي تونه حواسم و پرت كنه كه  دنبال جواب اين چرا نگردم!!!

پنجره اي كه الان دارم ازش برف و نگاه مي كنم خراب شده و بستس

اما اون روزا كه اون بود باز بود

وقتي سرم از شوق درد مي گرفت و من ازش لذت مي بردم

وقتي اينقدر از اين فاصله دور به هم نگاه مي كرديم كه زبونمون بند مي اومد و ساكت مي شديم

و اون موقع بود كه به اين پنجره پناه مي بردم

اون موقع بهار بود

اما امروز زمستونه و اون پنجره بستس!!!

نه كه من بسته باشم خراب شده و مجبوره بسته بمونه

فكر كنم اگه باز بود تا حالا چند بار سعي مي كردم پرواز و تجربه كنم

بخصوص امروز

برف ، راه رفتن و تنهايي..........

امروز تقريبا يك هفتس كه من يك سال بزرگتر شدم

خيلي دلم مي خواست واسه تولدم يه چيزي بنويسم

اما وقتي نه اون هست نه دوست مطمئن حرفي واسه گفتن نداشتم

تولد قشنگي بود تا همين ديروز هم كادوهاش ميرسيد

اما.............

اون نبود ، دوست مطمئنم نبود

بگذريم

گفتم نمي خوام امروزو حرومش كنم

مي رم دوباره برف نگاه كنم هر چند از پشت يه پنجره بسته

اما فكر كنم امروز پياده برم خونه!!!

خدايا شكرت

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: فال شب يلدا!!! :.

۱۳۸٤/۱٠/۳

 
 

سلام

شب يلدا بلندترين شب ساله

بلندی سياهی اونو با کنار هم بودن

شيرينی خوردن و از همه مهمتر با عزيزان بودن تحمل می کنند

دست آخر هم واسه شيرين کردن کام خيالشون فال حافظ می گيرند

منم با اينکه کنار عزيزانم بودم اما اونی که آرزوم بود کنارم نبود

دلم واسش تنگ شد رفتم سراغ حافظ 

بهم گفت:

در آ که در دل خسته توان درآید باز               بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست       که فتح  باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت       زخیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آیینه دل هر آنچه می دارم               بجز خیال جمالت نمی نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو       ستاره می شمارم تا که شب چه زاید باز

بیاله بلبل مطبوع خاطر حافظ                      ببوی گلبن وصل تو می سراید باز

 

 

شما فکر می کنید حافظ هم دروغ می گه..........

اونم شب یلدا که همه می گن جواب دخترا و پسرای عاشق و می ده.....

 

 

 

خدایا دیگه کم آوردم...............

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: دوباره سه شنبه!!! :.

۱۳۸٤/٩/٢٩

 
 

سلام

حالم خوب نيست ، سرما خوردم و سرم گنگه

حوصلم حسابي سر رفته و كارخاصي تو دفتر ندارم

يه كتاب فرانسه جلوم بازه كه بايد لغتاش تا عصر حفظ بشه ، اما اصلا حالش نيست.......

سرم گيجه  انگار تو هوام

اما  اين دفعه نه از دلتنگي كه اومده

تا حالا به جايي رسيدي كه اصلا نمي دوني چي كار كني!!!

مثل اين كارتونا مي شينم و فكر مي كنم اما يه دفعه با صداي زنگ تلفن همه اون ابراي سپيد بالاي سرم پراكنده مي شن و مي بينم

 وايييييي

من تو دفتر سركارم مثلا!!!ا

دوست مطمئنم نيست كه آرومم كنه

كه بهم بگه الان وقته چيه؟

الان اگه بود سرم داد مي كشيد: تو هم گوشات درازه ها دختر ، اين همه مدته دارم باهات حرف مي زنم هنوز چيزي ياد نگرفتي؟!!

تمام سعي خودمو مي كنم تا درست فكر كنم ، عاقلانه نه عاشقانه

خيلي سخته !!!

اما به قول خودش مي گه كار اونم از نوع بهترينش بايد هم سخت باشه

 

كلي حرف داشتم كه اگه تو خيالاي محالم برگشت بهش بگم

 

اما حالا كه اين خيال واقعي شده و اومده هيچي ندارم بهش بگم........

فقط مي شينم و سعي مي كنم ببينمش

نمي دونم چه شكليه

اما مي بينمش .............

آشناست.............

 

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: جاده :.

۱۳۸٤/٩/٥

 
 

 

سلام

خيلي وقته كه دلم مي خواد چيزي بنويسم، يه چيزايي تو سرم بود اما نمي دونم چرا  نمي نوشتم!!!

خسته شدم از اين زندگي تكراري

نه فكر كني كه  ديگه دلم نمي خواد زندگي كنم. نه!!!

من هنوز هم جريان تند زندگي رو با تمام سنگ هاي سر راهش دوست دارم

اما

دوست دارم اينطوري نباشه

خسته شدم از اين كار تكراري و خسته كننده كه هيچ ربطي به من نداره!!!

تمام وقت و انرژي منو مي گيره اما اصلا اوني نيست كه دلم مي خواد

خسته شدم از بس درس خوندم واسه گرفتن مدركي كه نمي دونم مي خوام چي كارش كنم

دلم مي خواد كتاب بخونم اما اونايي كه خودم دوست دارم نه اونايي كه بايد

دلم مي خواد برم

چند وقت پيش يه شب حالم خيلي خوب بود و شب بارون مي اومد.

نمي دونم چرا اما يه حسي داشتم يه حس سرعت!!!

چشمامو بستم

يه جاده بود......... سبز!!!

آسمونش به سختي از بين درختا پيدا بود و نور خورشيد كه بازي در مياورد

هي مي رفت و يهو تو صورتم مي گفت: دالييييييي......... و من چشمامو مي بستم

هواش خنك بود.

بدنم كمي سرد شده بود اما خوب بود........

با اينكه آفتاب بود اما نمي دونم چرا همه جا خيس بود

و من !

درست وسط اين جاده بودم تنها

راضي از همه چيز حتي از تنهايي كه يه وقتايي اذيتم مي كنه

و باورت نمي شه با چه سرعتي مي دويدم

باد يخي كه تو صورتم مي خورد صورتم و بي حس كرده بودو من ازش لذت مي بردم

اصلا از دويدن خسته نمي شدم

اصلا اصلا

و همه روزاي زندگيم از تو ذهنم رد مي شد از به ياد آوردن حتي بدترين روزاشم لذتم مي بردم

ياد بچگيام كه وسط اتاق روي يه پشتي ابري كوچولو مي شدم ملوان يه كشتي و از دور يه خشكي ميديدم

از همون بچگي دنبال يه جايي بودم كه خودمم هنوز نمي دونم كجاست!؟

يا روزايي كه تازه دوچرخه ياد گرفته بودم و اينقدر با سرعت مي رفتم كه حتي درختي كه روبروم بود و نمي ديدم و چند بار با دوچرخه رفته بودم تو بغلش!!!

يااون روزايي كه حس مي كردم هيچ كي منو دوست نداره و وقتي گريم مي گرفت مامانم منو مي بوسيد و من تازه مي فهميدم چه اشتباه مسخره اي مي كردم

يا روزايي كه از حل كردن رياضي حال مي كردم

ياد روزي كه چيزي نمونده بود تو بغل بابام كنار يه چشمه بميرم و وقتي چشمامو باز كردم چطور منو مي بوسيد

ياد اولين و آخرين عاشق شدنم و ستاره ...............

ياد تمام سوالام و چراها

و ياد دوست مطمئن كه يهو ازم مي پرسه كسي خونه هست و سيلي هاش

اصلا به آخر اين جاده فكر نمي كردم

اصلا نمي دونم كجا بود

تو مي توني بهم بگي  ......

كاش واقعي بود ...............

واسم دعا كنيد پيداش كنم!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: گشايش!!! :.

۱۳۸٤/۸/۱٢

 
 

سلام

گوش کنيد از بين تمام ستاره ها از وسط آسمون شب فرشته ها صدا  می کنند :

مژده مژده ای بندگان خدا همه شما را بخشيد .........

 

واقعا که عيد گشايش و فطر است.........

 
 

coralit توسط :.

 

.: اندکی صبر سحر نزديک است....... :.

۱۳۸٤/۸/۱٠

 
 

سلام

ماه رمضون هم داره تموم ميشه .ديدي آخر يه مهموني كه بهت خوش گذشته خداحافظي چقدر سخته؟؟!!!

فقط دو روز ازش مونده . راستي تو چيا خواستي تو اين روزا؟

خودمونيم ها اولين روزش كه خيلي خوب شروع شد.اما من يكي از اينكه يك ماه بايد گرسنه بمونم همچين خوشحال نبودم( حتي از يادآوريش هم خجالت مي كشم).

اما حالا كه داره تمام مي شه جدا دلم تنگ مي شه واسش.

تو اين چند وقت قشنگ نزديك شده بودم. يه جورايي وصل شده بودم.حالا شايد يه جاهايي گند زده باشم، اما اينقدر همه جا روشنه كه خودمم ناديده گرفتم.مطمئنم اونم منو بخشيده.

شبهاي قدر رو بگو!!!! من درست تو دو تا از شباش يه شهاب ديدم.فكر كنم اين معني خيلي خوبي داشته باشه.

يا سحر كه همه با هم سر سفره مي شنيم. چقدر دعاي سحر كامله!!! قشنگ آدم رو مي شوره و پاك مي كنه. اينقدر قشنگ مي بيني كه افتادي به دست و پاش و آخرش ميگي  " و اجبني يا الله و يا الله و يا الله........."

كاش مي شد از سر اين سفره بلند نشيم، كاش مي شده اين مهموني تمام نشه، كاش مي شده هميشه اينقدر از نزديك مراقبمون بود، كاش.......

مي دونم همش بستگي به خودمون داره همه همش. پس جاتو سر اين سفره سفت بچسب.

بزرگترين اشتباهم تو اين ماه اين بود كه يه كفر گفتم. اونم نه با دلم فقط با زبون!

اما واسه همينم جريمه شدم.دوست مطمئنم نمي دونم چرا چند وقتيه ديگه نيست!

خدايا غلط كردم برش گردون!!!!!

ديروزصبح يه اتفاقي واسم افتاد دوباره داشتم ديونه مي شدم.دوباره كم مونده بود بزنم به سيم آخر. يه فكر مسخره كردم و يه نتيجه گيري مسخره تر ازش گرفتم كه حسابي منو بهم ريخته بود.سرمو با چيزاي ديگه گرم كردم تا حالم يه كمي جا اومد. بعدش ياد چيزايي افتادم كه تازه ياد گرفتم.يه برنامه تو تلويزيون مي ده دم افطار. من خيلي دوستش دارم. جزر و مد......

يه آقايي چند روز پيش مي گفت خدا گفته علم روزيي است كه خدا آن را به هر كه بخواهد عطا مي كندو اون معتقد بود عشق هم همينطوره!!!

عشق روزيي است كه خدا به هر كه بخواهد عطا مي كند.

منم باهاش موافقم!!! خود خدا يه وقتايي يه عشقي رو تو دل آدم مي ذاره كه فكر مي كني بدون اون مي ميري. اما خودش بلده چطوري ازت بگيرتش كه نميري!!!

و بعدش مي فهمي واسه بزرگ شدنت چقدر بهش احتياج داشتي!!!

ياد گرفتم تا اون نخواسته هيچ عشقي رو تو دلم راه ندم و تا اون نخواد تا اون نخواسته الكي سعي نكنم كه از دلم بيرونش كنم.واسه همين من از دلم بيرونش نمي كنم، چون فكر مي كنم هنوز اون نمي خواد!!!

اينارو گفتم كه بگم بعد اين موضوع يه تصميم اساسي گرفتم. يه تصميم كبري!!!!

كه همه رو دوست داشته باشم. بي چون و چرا!!! بدون گشتن دنبال دليلاي مسخره منطقي و فكراي الكي. و خيالم راحت باشه كه روزي من مال منه.هر جا كه باشم و هر جا كه باشه. ستاره من ماله منه!!! فقط فقط

من تا حالا چقدر احمق بودم كه خودم مي خواستم اين روزي رو خودم تنهايي پيدا كنم. بچه پررو!!!!!!

حالا ديگه تقريبا آروم شدم. احساس خوبيه. ديگه غصه نمي خورم كه چرا اين گريه ها و حرفاي شب هاي من جواب نداره! چرا نمي شنوه؟!چرا اينطوري شد؟!

مطمئنم همشو ديده، همشو شنيده، همه همه رو و در تمام اين مدت با لبخند بهم نگاه مي كرده. ساكت و آروم و مهربون..........

يه حس خيلي خوبيه! ديشت وقتي با خجالت لذتم رو از يه گناه با گريه واسه خودش مي گفتم قشنگ حس مي كردم تو بغلشم. سرم رو گذاشتم رو شونش و دارم گريه مي كنم.واسه همين آروم آروم بودم.

شبا با خيال راحت باهاش حرف مي زنم و گريه مي كنم چون باور كردم كه

اندكي صبر سحر نزديك است...............

 

 

 

حرفام تمون شده اما هنوز دلم مي خواد بنويسم.

مي بيني اين جريان تند زندگي هميشه هم بد نيست!!!!

 

 

 

 

از تويي كه داري اينو مي خوني خواهش مي كنم اگه من اين حرفارو يادم رفت تو يادم بنداز!!!

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: راستی تو هم منتظر من هستی؟؟!!! :.

۱۳۸٤/٧/٢۸

 
 

سلام

خيلي بي انصافيه آدمو تو يه مهموني به اين بزرگي دعوت كنن و به نيمه برسه اين مهموني  اما من اينجا حرفي ازش نزنم.اما حرفي نمي تونم بزنم.خيلي ماه عجيبي!!!

 

موضوع زياد پيدا كردم كه ازش حرف بزنم مهتاب(‌راستي چه مهتاب باحالي بود پريشب كه دوباره تنهايي تو حياط بودم)، تنهايي،يه دوست مطمئن و هوس خوردن يه كشيده......................... واقعا جاش خاليه كه اون كشيده رو خودش بزنه تو صورتم!!!

 

وقتي كتاب دكتر شريعتي رو مي خونم و مي فهمم يا حداقل سعي مي كنم كه بفهمم خيلي حرف مي ياد تو سرم اما حالا مي بينم اصلا بلد نيستم بنويسم.

اينجايي كه دارم الان مي خونم مثل هميشه تنهاست و از اينكه حق اينو نداره كه ابهامي براش پيش بياد، حق اينكه بپرسه حالا چي كار بايد كرد و نداره حرف مي زنه

منم داشتم به تنهايي فكر مي كردم كه ياد اين جمله كه امروز ياد گرفتم افتادم.

مي گفت امام حسن روي انگشترش نوشته بود حسبي الله. يعني خدا مرا بس است. و من بعد اين همه مدت اينو تاز ه مي فهمم. دوباره از خدا يه دوست خواستم و تصميم گرفتم نامه اي براش بنويسم.

دوست دارم اينطوري باهاش حرف بزنم:

سلام، سلام به تويي كه نمي دونم كي هستي؟!! و نمي شناسمت هنوز. به تويي كه همه چشمام رو دوختم به راهت كه نمي دونم كي و از كجا اما بياي. منتظر دستات هستم كه دستامو بگيره. ميدوني چرا منتظرت هستم؟ نه كه فكر كني تنهام، نه كه فكر كني به دوست داشتنت نياز دارم، نه كه فكر كني به مهربونيات و بغلت واسه گريه كردن احتياجي دارم.............. نمي دونم خدا رو چطوري مي شه به خاطر داشتن خانوادم شكر كرد يه پدر به وسعت........... (‌چيزي براي مقايسه پيدا نكردم)‌و يه مادر به مهربوني يه مادر (‌صفتي بهتر از اين پيدا نكردم). عشق تو خونه ما هيچ جاش نمي لنگه.اما با اين حال من منتظر توام.خيلي حرفا باهات دارم. دكتر شريعتي مي گه حرف زدن از نمي خواد با مي خواد و من دوست دارم با تو حرف بزنم. تمام زندگيم توي يه مسير حركت مي كردم شايد كج و كوله شده بعضي جاهاش اما سعي كردم مقصدم هموني باشه كه بود. تو اين راه دوستاي خوبي پيدا كردم دوستايي كه ستارم بودن، دوستايي كه مطمئن بودن و دوستي كه مريم بود اما همه اينا مسيرشون با من فرق داره  و نمي خوان تا آخر با من باشن شايدم نمي تونن اما همشون واقعيند . واقعي و دوست داشتني!!!

اما من منتظر تويي هستم كه هم مسير مني و نمي دونم كجاي اين سفر مي بينمت؟!!!!

تورو فقط مي خوام كه باهات حرف بزنم و از فهميدنش لذت ببرم. چه لذتي از اين بالاتر كه احساس كني تورو مي فمه و تو اونو مي فهمي و با هم بريم بالا و بالا و بالا...........

در ازاش دوست دارم آينه ات باشم. يه آينه قدي كه تمام خودتو بتوني توش ببيني. نه كه فكر كني من بيشتر از تو مي فهمم يا من از تو بهترم نه به خدا.

ديدي وقتي تو آينه نگاه مي كني كه مثلا موهات بهم ريخته و نامرتبه آينه بهت نمي خنده ، مسخرتم نمي كنه يا از شلخته بازيات عصباني نمي شه فقط تورو نشون مي ده و اگه دل داشت حتما بهت مي گفت چقدر از اين كارش لذت مي بره و تو بدون هيچ فكر الكي حرفتشو قبول مي كني و اين انتقادشو مي پذيري و موهاتو درست مي كني بدون اينكه فكر كني اون از تو بهتره!!!!

منم دوست دارم آينه تو باشم. مي خوام خودتو تو من ببيني و از تو فقط  يه چيز

مي خوام.به اونجايي كه ايمان داشته باشي. يه ايمان كه مطمئنت كرده باشه تا منم باهاش مطمئن كني. تا هر دومون برسيم به اونجايي كه گفته لتسكنو اليها..............

دوست ندارم تو هم يه ستاره باشي اما دور،  دوست ندارم تو هم يه دوست مطمئن باشي اما من اگه بخوام بهت نزديك شم تو آتيش بسوزم

دوست دارم خودت بياي فقط تو

پس بيا تويي كه تو اين جريان تند زندگي تنها .................

 

راستي اصلا تو كجايي؟ تو هم منتظر من هستي؟؟!!!

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: برف :.

۱۳۸٤/٧/۱٦

 
 

سلام،

چند وقته دلم مي خواد اينجا يه چيزي بنويسم اما نمي دونم چي؟!!

يعني من ديگه دلم تنگ نيست و نه دوست داشتن عميقي در من هست؟!!!

نمي دونم چرا بعضي وقتا سرگردون مي شم.حرف خاصي واسه گفتن ندارم اما آروم نيسنم.

گاهي بي صبرانه منتظر شب مي شم تا همه بخوابند و ديگه هيچ صدايي نباشه.چون كوچكترين صداها هم اذيتم مي كنند.و در آن سكوت مطلق فقط فكر مي كنم!!!

به همه چيز عشق، اعتماد،آزادي، رهايي،ايمان، خدا،خانواده،درس، كار،او و زندگي.

جريان تند زندگي

يه وقتايي دلم مي خواد آزاد بنويسم.رها از هر چيزي مثل يه پر كه آزادانه در هوا به هر طرفي پرواز مي كنه اما من پر نيستم.مجبورم به اينكه هدفي داشته باشم.

يه وقتايي كه چشمامو مي بندم خودم رو مي بينم كه نشستم رو هوا و مثل اين كارتون ها كه وقتي سرشون گيج مي ره دور سرشون ستاره مي چرخن.كلي ستاره دور سرم مي چرخه.....

ستاره...........

عجب آفريده عجيبي اين ستاره.چقدر تو اين چند وقت باهاش انس گرفتم.امشت كه هوا ابري بود وقتي نگاه مي كردم و ستاره اي نمي ديدم جدا دلم گرفت.اين استعاره نيست واقعا دلم گرفت وقتي ستاره اي نديدم

واي به حال وقتي كه زمستون بشه..........

عيبي نداره موقع زمستون برف مي آد.برف رو از بچگي عاشقانه دوست داشتم.با خيال راحت مي گم عاشقانه.اين ديگه چيزي نيست كه اگر عاشقش بشم از دستش بدم.پس با خيال راحت مي گم عاشقانه دوستش دارم.مي دوني چرا؟ چون احساس مي كنم تمام اون ستاره هايي رو كه يك سال هر شب تو آسمون با حسرت نگاهشون مي كردم و باهاشون حرف مي زدم. دونه دونه خودشونو به من مي رسونن به صورتم. و صورتم نمي دونم از هيجان ديدنشون يا از سرما يخ

مي كنه!!

داره بارون مي آد مثل اون روز..................

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: قصه ظهر جمعه........ :.

۱۳۸٤/٧/٢

 
 

سلام،

اينجا فقط يه چيز منو مجبور مي كنه بنويسم

اولش دلتنگي اما امروز يه چيزه ديگه يه دوست داشتنه عميق

امروز جمعست، همه خونه ايم و برخلاف هميشه از مهمون خبري نيست

بابا تو حياط داره قند مي شكنه با يه لبخند و مثل يه ستون ، دوستش دارم.

مامان دوباره گردنبند مرواريدشو كه آبا از مكه واسش آورده بود رو ريخته جلوش و واسه چندمين بار كه پاره شده همه دونه هاشو پشت هم رو يه نخ نامرئي قطار مي كنه

مي دوني وقتي يه تسبيح پاره مي شه دونه هاش گم مي شن اما اين مرواريدهاي ريز بعد اين همه سال هنوز گم نشدن.

من فكر مي كنم عشق به مادر باعث شده كه مامان هر دونشو تا امروز نگه داره

مصطفي ( دادشم)‌پر از شيطوني اما از رو ناچاري داره واسه كنكور  درس مي خونه به يه اميدي

اما فقط منتظر يه بهونست كه مثل برق ازجاش بپره و همه چيزو بذاره كنار

مينا مثل هميشه اتاق و بهم  ريخته . اتاق شده پر نقاشي و عكس و كتاب و كاغذ رنگي. مدرسه و دوستاشو مي تونه حتي تو خونه حتي تو يه ظهر جمعه احساس كني (‌دلم واسه دبيرستان تنگ شد)

اما من، يه كتاب گرفتم  هموني كه قبلا هم  گفته بودم (‌گفتگو هاي تنهايي د كتر شريعي) ازديشب تا حالا كلي باهاش  حال مي كنم.

ياد ندارم درسي را تا نيمه شب خونده باشم و فردا بعد امتحان چيزي ازش يادم بياد اما

اين كتاب............

با يه عشقي به من مي گه دوستت دارم و خوشبختي تو تمام زندگي منه كه از ذوق كتابشو بوسيدم

يا آهنگ قشنگ داره مي خونه: من تو ذهن يه پرنده راز خوشبختي مي بينم، من تو پرواز چكاوك رنگ يك رنگي مي بينم، گم مي شم تو عطر خوبه رازقي هاي بيابون، من با چشم نرگس مست خواباي رنگي مي بينم، من پر از آرزو هستم واسه ديدن ستاره ، من شبو به صبح رسوندم آسمون شايد بباره، من يه زندونيه ذهنم تو دنياي رفاقت، من اسير شبم اما جون مي دم واسه صداقت.......

 

چه بوي خوبي مياد، كاش اجاق داشتيم تا ميتونستم بگم اجاق گرمه، اما واقعا گرمه گرم گرم

با اينكه تو خونه با هم بحثمون مي شه اما دوست داشتن رو مي شه كاملا احساس كرد.

چه نعمت بزرگيه چطوري ميشه به همه فهموند كه اينجا چه خبره؟ كاش بلد بودم بهتر بنويسم چطوري ميشه شكر كرد نميدونم؟؟ چقدر ناتوانم!!!

اي خدا يه آرزوي ديگه : جريان تند زندگي مارو توي اين خونه يا هر جاي ديگه كه باشيم خودت دستت بگير. ازت خواهش مي كنم به مهربونيت قسمت مي دم به بزرگيت و بخششت اينجا رو ديگه نذار خرابش كنيم. هيچ وقته هيچ وقته هيچ وقت........

زندگي در جريانه به تندي و من اينجام

خوشحالم از اينكه هنوز بهم مي گن جوون- خدايا دلم رو به تو مي سپرم تا هيچ وقت از عشق خالي نشه و خداي نكرده توش كينه نياد.

نورو تو دلم حس مي كنم و اينها نتيجه امتحان سختشه تا كي بايد صبر كنم نمي دونم ..........

اصلا آخرش چي مي شه اينم نمي دونم

اما به خاطر قولي كه دادم به خاطر  عشقي كه شريعتي به آزادي و خوشبختي من داره، به خاطر عشقي كه بابا و مامانم به من دارند، به خاطر چيزه گرمي كه واسه اولين بار توي  دلم حسش كردم و مي كنم، مي خوام جوون بمونم و پر از آرزو و خوشبخت

و همراه جريان تند زندگي....................

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: قاصدک :.

۱۳۸٤/٧/٢

 
 

سلام

 

تو اين چند روز نفهميدم چه خبره! مي دونستم بايد شاد بود يه نوري تو دلم بود ولي نفهميدم چند وقتي بود كه يه قاصدكي يه جوري خودشو به من ميرسوند

يادمه حتي وقتي تو قطار بودم و داشتم مي رفتم سفر وقتي قطار با اون جريان تند مي دويد توي راهرو يه قاصدك منتظر من بود. انو برداشتم و فوتش كردم تو آسمون

يا اون روز تو حياط وقتي اون پسر بچه قاصدكشو با من تقسيم كرد. بهم گفت خيلي بزرگه تو هم مي توني آروز كني و بعد با هم فوتش كرديم تو آسمون.............

يعني اين قاصدكا چي مي خواستن به من بگن؟!

اصلا از كجا مي اومدن ؟!

مي خواستن با من حرف بزنن، حتما حرف امروز بود اما من احمق همشونو فوت كردم تو آسمون.............

شايد واسه همينه كه امروز چيزي نمي فهمم

يه چيز گرمي در من هست. يه دوستي مي گفت شايد داري پوست ميندازي؟!

نمي دونم اما از يه چيزي مطمئنم كه عاشق شدم

مي دوني چه جوريم؟

يه وقتايي فكر مي كنم مثل يه سنگ وسط كويرم به جايي بجز آسمون نمي تونم نگاه كنم. يه آسمون پر از ستاره ..........

تو بودي عاشق نمي شدي ؟؟؟ دوستشون نداشتي؟؟؟

بخصوص اون ستاره كوچيكه كه بيشتر از همه چشمك مي زنه و كسي بجز تو

نمي بينتش

اما من محكومم!! محكوم به موندن وسط كوير و حسرت داشتن اون ستاره.........

بازم ستاره!!! مي خواستم از قاصدك بگم اما باز رسيدم به ستاره!!!

امروز همه منتظر بودند. بعضي ها وسط شادي گريه مي كردند.وقتي چشمامو مي بستم يه تور مي ديدم كه يكي يكي دست مي كشيد رو سر همه !!!

اما بازم نفهميدم دستش به سر منم خورد يا نه............

درست مثل اون قاصدكي كه نسيم يكي يكي از رو گلا ردش ميكنه

اميدوارم اين يكيو ديگه فوتش نكرده باشم

با تمام اينا يه چيزي آويزه گوشمه

از بابام ياد گرفتم

جريان تند زندگي رو چه وسط كوير، چه وقتي كه به وسعت آسمون نگاه مي كني و از ديدن ستارهاش لذت مي بري ، چه وقتي خورشيد داغ تمام تنت و مي سوزونه ، چه وقتي با حسرت به پرواز پرنده ها نگاه مي كني، چه وقتي دلت تنگه، چه وقتي سرشار از لطف و رحمت نور مطلق مي شي، چه وقتي قاصدك و فوت كردم تو آسمون و ديگه چيزي نمي فهمم دوست داشته باشم . ياد گرفتم پر از آرزو باشم

خدايا كمكم كن....................

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: گل نرگس :.

۱۳۸٤/٧/٢

 
 

امروز تولدش بود

بهش مي گن گل نرگس

اصلا بلد نيستم چيزي ازش بگم

چقدر راحت ازش حرف مي زنن اما من لالم

اما مطمئنم خيلي دوستش دارم

نه واسه اينكه چيزي ازش مي خوام، يا بياد و وساطتمو بكنه اون بالا

اينقدر تاريكم كه مي دونم فقط اون مهربون خودش با نورش مي تونه روشنم كنه

دوستش دارم چون پاكه ، چون درخشنده ترين ستارست

چون تو اين زمونه هيچ كس مثل اون نيست، هيچ كس

همه دنيا منتظرشن در حالي كه همه روزه كنار ماست، واسمون دعا مي كنه

واسمون گريه مي كنه

اما ما فقط مي خوايم ببينيمش ، همين

چقدر بي انصافيم، حتي فكر نكردم اگه ديدمش چي بايد بگم

اصلا روي اينكه بهش نگاه كنيم داريم يا نه

ما ادعامون مي شه از همه بيشتر دوستش داريم

بيشتر منتظرشيم

اما بين اين همه آدم فقط خدا مي دونه كه چقدر كمند اونايي كه فقط منتظر اومدنشن

مي دونم از دست ما هم  دل خوشي نداره

اما خودش خوب مي دونه هنوز نمرديم

هنوز يه كمي از اون در وجودمون هست

واسه نمردنمون بهش احتياج داريم

اينو با تمام وجودم احساس مي كنم

واقعا دوستش دارم

نمي دونم چه جوريم؟!

شايد مثل يه شمع كه فتيلش به آخر رسيده و داره خاموش مي شه

مطمئنم كه فقط  اونه كه مي تونه اينقدر غرق نورم كنه كه حتي اگه خاموش شدم هم تاريكيو نبينم

كه نور شعله كوچيكم گم بشه تو نورش

كاش زودتر بياد چون من خيلي از تاريكي مي ترسم

پس بياد با هم آرزو كنيم تا زودتر بياد:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الهم كن لوليك حجت بن الحسن ، صلواتك عليه و علي اباه ، في هذه ساعه، و في كل ساعه، وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا، حتي تسكنه فيها طويلا

برحمتك يا ارحم راحمين

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: حافظ :.

۱۳۸٤/٦/۳٠

 
 

سلام ،

امروز صبح كه عيد بود بعد  نماز صبح وقتي داشتم با خدا دردل مي كردم اينقدر طول كشيد كه آفتاب داشت بيدار مي شد. گفتم ببينم حافظ چي مي گه ؟!

وقتي ازش پرسيدم اينو واسم زمزمه كرد:

 

 

به دور لاله قدح گير و بي ريا مي باش                   ببوي گل نفسي همدم صبا مي باش

نگويمت كه همه سال مي پرستي كن                 سه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي باش

چو پير سالك عشقت به مي حواله كند                بنوش و منتظر رحمت خدا مي باش

گرت هواست كه چون جم به سر غيب رسي         بيا و همدم جام جهان نما مي باش

چو غنچه گرچه فروبستگيست كار جهان               تو همچو باد بهاري گره گشا مي باش

فامجو ز كس ور سخن نمي شنوي                      بهرزه طالب سيمرغ و كيميا مي باش

 

                                     مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ

                                     ولي معاشر رندان پارسا مي باش

 

 

عيد همه مبارك .....................................

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: امتحان......... :.

۱۳۸٤/٦/۱٥

 
 

سلام

امشب هم مثل  ديشبه.......

من مرجانم، اما فرق كردم، نمي دونم بزرگ شدم يا ..........

يه چيزاي تازه اي احساس مي كنم ، نمي دونم  درسته يا نه

نمي دونم همش فقط يه هوسه يا يه جور لجبازي يا نه واقعا همون درسته

يا شايدم يه بازي باشه با اون كه دلم مي خواد من توش برنده باشم

نمي دونم

خيلي حس عجيبيه

هر چي فكر مي كنم همه چيز تكميله ، هيچ چيز كم نيست

من هنوز معتقدم نسبت به بقيه يه چيزايي بيشتر دارم

هنوز سعي مي كنم بيشتر بفهمم ولي يه جاهايي گير مي كنم

يه دفه بغض مي كنم و مي زنم زير گريه همش مواظبم كسي نبينه چون اگه دليلي واسشون بخواد چيزي واسه گفتن ندارم

ولي مي بينم هيچ چيز كم نيست و خدا هنوز از اون بالا منو نگاه مي كنه

آخ كه چقدر راه مونده تا اون بالا..............

شايدم دارم زيادي فضولي مي كنم اصلا شايد ربطي به من نداشته باشه كه حكمت اين كارا چيه من فقط بايد زندگي كنم . همين!!!

نمي دونم امتحانه يا  نه

نمي دونم واقعيه يا خوابه

شب كه مي شه حالم كلا با روز فرق داره

يه لحظه هايي يه دفه يه حس ناگهاني تمام وجودم و ميگيره و تا به آسمون و ستاره ها نگاه نكنم آروم نمي شم

قرآن مي خونم اما نمي فهمم، گنگ شدم

وقتي به بابا نگاه مي كنم و تو بغلش مي خوابم

وقتي به خونه پر از شاديمون نگاه مي كنم

حالم از خودم بهم مي خوره، كه آدم با اين همه نعمت چرا بايد اينطوري كنه

ولي .................. ولي نداره ، روتو زياد نكن

آخه................ ديگه اما و آخه نداره ، ديگه چي مي خواي؟

آره ، اگه خدا مثل ما بود شايد اينارو مي گفت ولي اون خداست ، بزرگه

اون مهربونه

اون كه مثل ما زير قولش نمي زنه

خودش قول داده فقط بايد اونو يادمون باشه بقيش با خودشه

مگه خودش نگفته ما رو براي هم آفريده تا در كنار هم آروم باشيم

مگه فرستادش نگفته وقتي بندش واسش گريه مي كنه از خوشحالي تمام عرش و صدا مي كنه و به اون بنده افتخار مي كنه

مگه نگفته اگه كسي سه بار صداش كنه ديگه  طاقت نداره جوابشو نده

اينقدر سرشار از لطف و رحمتم كرده كه وقتي صداش مي كنم نمي دونم چي ازش بخوام ولي آروم نيستم

يه جا  خوندم يكي نوشته بود چرا بايد نماز بخونيم يكي اگه روز 17 بار يه چيز ازت بخواد خودت عصباني نمي شي

چقدر فكر ما كوتاهه كه صبر خدا رو با صبر خودمون مقايسه مي كنيم

 

كاغذ و گذاشتم رو قرآن و دارم اينارو مي نويسم اينطوري فكر مي كنم همه حرفامو فقط دارم به خودش مي گم

هر روز صبح از وقتي چشمامو باز ميكنم تا شب وقتي دوباره مي بندمشون فقط به يه چيز فكر مي كنم آخه اينم شد زندگي ؟!!

دوباره برگشتم سر خونه اول

چه امتحان سختيه !!!!! كاش مي شد تقلب كرد

باشه عيبي نداره تا اون هست من اميدوارم............

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: اينم از ماه آرزو ها........ :.

۱۳۸٤/٦/۱٤

 
 

سلام

امروز دوباره از اون روزاست كه نمي دونم چي كار كنم؟؟!! كاري از دستم بر نمي آد جز  گريه هاي يواشكي كه دليلش واسه هيچ كس قابل فهم نيست

خدايا داري با من چي كار مي كني؟

من كه تسليم محض شدم

من كه هر كاري گفتي كردم

من كه قبول كردم همه چيزو

چرا نمي ذاري برگردم

چرا مي خواي منو ديونه كني

اين جزاي كدوم خطايي كه مرتكب شدم

اگه مي گي من نمي فهمم حرفاتو

اگه دارم خطا مي رم

چرا باهام حرف نمي زني؟

نگو همه حرفاتو با ما تو كتابت زدي ، من نمي فهمم، گنگ شدم

ديگه مثل اونوقتا سر نماز همه فكرم به تو نيست

يعني من اينقدر بدم كه حتي نمازي كه خودت بهم گفتي توش باهات حرف بزنم هم نمي خواي

آخه من از پيش تو كجا برم؟!!

خوب اگه اشتباه از منه باشه قبول!! بگو چي كار كنم ؟؟

يه خوابي يه رويايي چه مي دونم يه جوري كه خودت بهتر از همه مي دوني بهم بفهمون

بابا خودت اسم منو گذاشتي انسان يعني فراموشكار

خوب حالا كه من يادم رفته تو بگو

صدام كن

دستام يخ كرده، بگيرشون

به خدا اين امتحانت خيلي سخته

چرا مي خواي كاري كني كه اگه روزي به تو رسيدم از خجالت خودم نتونم نگات كنم

 

حتي اين پنجره  كه تنها دوست من بود هم خراب شده و ديگه باز نمي شه.

 ديگه نمي تونم بادو تو دستام بگيرم و حرفامو بدم تا با خودش ببره!!!

 

همه اميدم به اين ماه آرزوها بود كه اونم داره ميره

امروز آخرشه  شايد تا آخر شب يكي هم يه آرزويي واسه من كرد

دلم تنگ مي شه واسش ولي كاري نمي تونم بكنم

 

و بازم اين جريان تند زندگي................

 

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: چرا ظرف مرا بشکست ليلی؟ :.

۱۳۸٤/٦/٩

 
 

دوباره سلام

به قول خودش سلام سلام 100 تا سلام

 

امروز خيلي روزه خوبيه!

نمي دونم چرا ولي شايد واسه اينه كه بارون مي آد!!!

آخه اونروزم بارون مي اومد..........

ولي اون رعد و برقشو بيشتر دوست داشت فكر كنم چون بيشتر شبيه خودش بود!؟

بازم اون

دوباره ديونه شدم

اين خدا هم خيلي سر به سره من ميذاره ها!!!

فكرشو بكن...

ديشب يه كتاب بخوني از حرفاي تنهايي دكتر شريعتي كه چيزي جز دوست داشتن توش نيست، بعدشم نيمه هاي شب يكي يه قصه واست بگه يه قصه از دلش .....

اينقدر قشنگ بود كه آسمون واسش گريه مي كرد.

با خيال ا ون قصه قشنگ بخوابي و صبح كه از خواب بيدار شي ببيني همه جا خيس خيس باشه

از خونه بزني بيرون بدون چتر و حسابي خيس بشي

 

اون بهم مي گه ديونه ها !! مي گفتم نه!

ديونه ام ديگه

 

بعدش سوار تاكسي كه بشي يكي گيتار بزنه

فكرشو بكن شيشه هاي خيس ماشين ، سرعت و گيتار

و بعدش ابي شروع كرد به خوندن

من اصلا ابي گوش نمي دم ولي امروز يه چيزي خوند خيلي حال كردم

مي گفت : هنوزم مي شه عاشق بود و از ستاره نااميد نشد......

اون از كجا ميدونه؟!!

تو باشي ديونه نمي شي؟

اينطوري كه دل سنگم آب مي شه چه برسه به من كه چشمم دنبال ستارست

فقط خيلي حواسم بود با گريه خرابش نكنم امروزو

مي بينيد خدا  هم سر به سر من ميذاره

بامزست مگه نه

ياد اون شعره اوفتادم:

 اگر با من نبودش هيچ ميلي     چرا ظرف مرا بشكست ليلي

 

امان از اين جريانه تند زندگي .................

 

 

 

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: سيب سرخ حوا..... :.

۱۳۸٤/٦/٦

 
 

سلام

دوباره نمي دونم چم شده؟ فكر مي كردم بعد اين سفر برگشتم، درسته برگشتم ولي هنوز يه چيزي از گذشته با منه!!! كه هم دوستش دارم و هم نمي خوام باشه!!!

هنوز دل تنگيام هست

آخه خدا تو كه مي دوني من از همون اولش همه چيزو اول به خودت گفتم.

يادمه يه روز كه معلمون داشت راجع به ثروتي كه آدمو بيچاره مي كرد مي گفت يكي از بچه ازش پرسيد : يعني هر ثروته آدمو بيچاره مي كنه؟

معلمون گفت : نه! تو هر چيزي تا وقتي كه خدارو يادتون نرفته مطمئن باشيد اشتباه نمي ريد!

آخه مگه من تو رو يادم رفت بود. خدا مي خوام يه چيزي بهت بگم نگو كه ديگه دوستم نداري پس اخه اگه به تو نگم به كي بگم

دلم مي خواد هنوز دلم محكم به تو گره خورده باشه، دلم مي خواد هنوز همونقدر اعتماد داشته باشم . نگو كه كافر شدم . نگو كه ديونه شدم، ولي آخه خودت كردي.

هر كي مي خواد كاري كنه ميريه فاله حافظ مي گيره ولي من از تو پرسيدم

خودت گفتي بسم الله پس چرا اينطوري شد؟؟!!

من ازت اجازه گرفتم من كه تورو يادم نرفت . بهم نگو كه شاكرت نيستم . خودت

مي دوني كه چقدر دوستت دارم . مي دونم  حتي لياقت دوست داشتنه تو رم ندارم ولي خودت گفتي : باز آ، باز آ ، هر آنچه هستي باز آ

خودت مي د وني كه ازت ممنونم. مي دوني دلم هنوزم مي خواد با تمام وجود تو رو ببينم اينقدر كه ديگه غرق بشم تو نوره تو تا جايي كه ديگه من و تويي نباشه

اينقدر غرق د ر نورت بشم كه بشم تو . خدا!!!!

خودت گفتي كه در وجود مني

 

داشتم آدم مي شدم ها! ولي اين آدم هواي حوا  به سرش زده دوباره

دلش يه سيب سرخ مي خواد .

 از همونايي كه خدا خودش گفته لتسكنو اليها

 

 

آخه اين جريانه تند زندگي تا كجا مي خواد بره؟اصلا کجا داره ميره؟!

 
 

coralit توسط :.

 

.: ای صد افسوس!!! :.

۱۳۸٤/٦/۱

 
 

طي شد اين عمر، تو داني به چه سان ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من اين است که خود مي دانم
که نکردم فکري
که تأمل ننمودم، روزي
ساعتي يا آني
که چه سان ميگذرد عمر گران؟
"
کودکي " رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
همه گفتند:کنون تا بچه است
بگذاريد بخندد شادان
که از اين پس دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ
که پس از اين ز چه رو
نتوان خنديدن؟
هيچکس نيز نگفت:زندگي چيست ؟ چرا مي آييم؟
بعد از اين چند صباح
به کجا بايد رفت؟
با کدامين توشه به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم هيچ ، هيچ کس نيز مرا هيچ نگفت.
"
نوجواني" سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
که چه سان عمر گذشت؟
ليک گفتند همه
که جوانست هنوز
بگذاريد جواني بکند
بهره از عمر برد، کامروايي بکند
بگذاريد که خوش باشد و مست
بعد از اين باز ورا عمري هست
يک نفر بانگ بر آورد که: او
هم از اکنون بايد فکر آينده کند
ديگري آوا داد:
که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومي گفت: همان گونه که ديروزش رفت،
بگذرد امروزش، همچنين فردايش...
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
که چه سان دي بگذشت
آن همه قدرت و نيروي عظيم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفکر، نه تعمق و نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي
چه " تواني " که ز کف دادم مفت
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت.
قدرت عهد شباب
ميتوانست مرا تا به خدا پيش برد
ليک بيهوده تلف گشت جواني
هيهات
آن کساني که نمي دانستند
زندگي يعني چه،
رهنمايم بودند
عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و کار
و مرا مي گفتند که چو آنها باشم،
که چو آنها دايم
فکر خوردن باشم،
فکر کشتن باشم،
فکر تأمين معاش
فکر ثروت باشم
فکر يک زندگي بي جنجال،
فکر همسر باشم
کس مرا هيچ نگفت:
زندگي ثروت نيست
زندگي داشتن همسر نيست
زندگاني کردن
فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست
من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت
و صد افسوس که چون عمر گذشت،
معني اش فهميدم
حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق که با عزمي جزم
پاي از اين بند هوي ها گسلم
پاي در راه حقيقت بنهم
با دلي آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و علم
در ره کشف حقايق کوشم
زره جنگ براي بد و نا حق پوشم
ره خلق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموخته ام بر دگران نيز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش
ره نمايم به همه گر چه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم
نه چنين زايد و بي جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس که چون عمر گذشت
معني اش فهميدم

 

 

 

با تشکر از دوست خويم شری

 
 

coralit توسط :.

 

.:   :.

۱۳۸٤/٥/٢٤

 
 

سلام

امروز از صبح دلم گرفته دوباره تنگ شده

نمي دونم چرا ولي همش بغض مي كنم و به زور گريه هامو جمع مي كنم كه كسي نبينه

به خودم مي گم بابا چرا فكراي الكي مي كني واسه همين الكي شوخي مي كنم و مي خندم ولي يهو وسطش بغض خفم ميكنه

از صبح مي خوام هر چي اينجا دارمو دوباره مرور كنم

ميل باكسمو الان تقريبا ديگه يه ماهي مي شد كه نخونده بودمو وسط شلوغ پلوغي دفتر دوباره از اول خوندم

به عكسش نگاه مي كردم به عكس بچگياش

فكر كنم اون موقع 10 سالش بوده

هميشه  دوست  داشت 10 سالش باشه  دلش نمي خواست بزرگ شه

واسه همين همون جا تو 10 سالگي مونده بود

تو اون عكس داره مي خنده خيلي هم قشنگ مي خنده لباساش مرتبه

موهاشم همون جوري كه يه پسر بچه 10 ساله دوست داره زده بالا

خيلي با مزه ست

يه  پسر بچه تپل با موهاي فرفري  

حتما خيلي هم شيطون بوده اونوقتا تو افكارش كه اين طوري نوشته بود

همين طوري داشتم با اون عكس حرف مي زدم (‌آخه اينجا خيلي خوش اخلاقتره)

يهمو وقتي زل زده بودم تو چشماش يه چيزي پيدا كردم

تو چشماش پر اشكه!!!

يعني داشته گريه مي كرده ؟!

كاش ما هم بچه بوديم يه پسر بچه 10 ساله كه به همين راحتي وقتي تو چشمامون پر از اشكه از ته دل بخنديم

كاش مثل انوقتا معلم بودم يه معلم با كلي شاگرد شيطون كه حرفامو گوش نمي كنن

چقدر دلم واسه انوقتا تنگ شده واسه آرش كه خيلي شيطون و خوشگل بود ، واسه حميد كه نسبت به سنش زيادي مهربون بود، واسه بابك كه تپل بود و لوس ترين بچه كلاسم بود

واسه امير حسين كه از همه بيشتر اذيت مي كرد ولي از همه بيشتر دوستش داشتم انوقت اونم مي تونست مثل اينا يكي از شاگرداي من باشه

دوباره امروز ديونه شدم

هي مي خوام آدم شم ها ، آدم كه مرده ، مي خوام انسان شم

 نمي شه نمي تونم

ولي اون هميشه مي گفت : اگه بخواي ميشه

باشه منم مي خوام

شايد اينطوري بشه آدم شد

 

يعني بر مي گردم.....................

اميدوارم

 

 

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: يه جای خوب!! :.

۱۳۸٤/٥/٢٤

 
 

سلام

امروز يه جايی بودم که بوی بالا ازش می اومد.

واسش خيلی دعا کردم .

يعنی خدا شنيده؟!

حتما چون از يکی خواستم صدامو بهش برسونه که مطمئنم زير قولش نمی زنه........

 
 

coralit توسط :.

 

.: مردم خورشيد :.

۱۳۸٤/٥/٢٢

 
 

سلام

چند وقته پيش داشتم يه برنامه اي تو تلويزيون مي ديدم

راجع به يه دختر تنها بود كه اونور دنيا تنها مونده بود

تنهاي تنها

كلي حالش گرفته بود و فقط از اينكه يكي داشت باهاش حرف مي زد اينقدر خوشحال بود كه چشماش برق مي زد

ديگه هيچ چيز واسش مهم نبود

تو اين جريانه تند زندگي يه جا جامونده بود

كجا؟

ديگه خودشم يادش نمي اومد!!!

حتي نمي دونست كي رفته اونجا و حالا اونجا چي كار داشت

نمي دونست اگه بخواد برگرده كجا بايد بياد.

اوني كه داشت باهاش حرف مي زد مي گفت:

همه اينا ماله اينه كه اونجا نور خورشيد كمه

ما ها به نور الكي عادت نداريم

حتما بايد نور واقعي رو ببينيم

ولي آخه خدا

خدايي كه خودت گفتي ما هر جا باشيم با ما هستي واسه هميشه هميشه

آخه پس نور تو چي؟

اون كجاست

چرا با اين همه پررنگيش ما گمش مي كنيم

مگه خودت نگفتي كه مارو دوست داري

مگه نگفتي كه صدامونو مي شنوي

چرا وقتي ما گم مي شيم دست مارو نمي گيري

كي مي خواي جواب اين همه چراي مارو بدي؟

چرا ما نمي فهميم

 

خدايا مارو صدا كن

مثل همون روز اول

تو كه مثل ما نيستي

همه چيزو يادت بره

تو بزرگي

تو مهربوني

تو خدايي

ما رو صدا كن

ما تو اين جريان زندگي گم شديم...........................

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: شب آرزوها............ :.

۱۳۸٤/٥/٢٠

 
 

سلام

امروز مي خواستم اينقدر اينجا حرف بزنم ولي حالا كه دارم مي نويسم دوباره لال شدم!

از ديشت دارم همه حرفامو مرور مي كنم

سرم ديگه جا نداره ولي الان نمي دونم چي بايد بگم

مي دوني امشب يه شبه خاصه!!

خيلي خيلي خاص

امشب شب آرزوهاست............................

مي گن امشب هر چي بگي اون مي شنوه اصلا هم واسه شنيدن حرفات شرط و شروط نمي ذاره كه چه

 مي دونم بايد پاك باشي بايد دلت مثل آيينه باشه و كلي از حرفا

امشب هر كي كه باشي هر چي كه بگي اون گوش مي كنه

پس حسابي فكر كن چي بايد آرزو كني

امشب خيلي از آدمايي كه يه فرشته هستند و دلشون اون بالاست همش اينو زير لب مي خونن:

اي خداي كه تمام آرزوهاي خوبمونو مياريم پيشه تو

و خداجوني كه هر جا گير مي كنيم آغوشه توه كه از همه جا امن تره

اي خداي كه بيشترين چيزها رو به كمترين ها مي دي

اي خدايي كه جواب تمام كسايي كه ازت چيزي مي خوانو ميدي

اي خدايي كه فقط چون مهربوني و بخشنده به تمام اون كسايي كه حتي تورو نمي شناسن و حتي از تو چيزي نمي خوان هم مي بخشي

حالا كه من هم تورو مي شناسم و ازت مي خوام

تمام خوبيهاي اينجا و اون بالا رو به من بده

و حالا كه من دست تورو گرفتم و دارم از تو خواهش مي كنم

تمام بديهاي را ازم دور كن

اي خدايي كه هر چي كه تو به من بدي تموم نشدني و از دست نرفتنيه

اي خدايي كه بخشنده اي

از اون همه خوبيات به منم بده

اي خدايي كه تمام نعمت ها دست توه و تويي كه بخشنده تريني

اي خدايي كه منتتو با همه وجودمون مي خريم

نذاري برم جايي كه از دست من عصباني بشي ها

 

مي بيني چقدر آدمايي كه دلشون بزرگه قشنگ دعا مي كنن

كاش ما هم  بلد بوديم

من خيلي چيزا دارم كه خيليا آرزوشو دارن و به خاطره تك تكشون حاضرم از خوشحالي جون بدم و بميرم و هميشه خدا خودش مي دونه كه شكر كردم به خاطر همشون

اما

من واسه امشب يه آرزو داشتم كه از خيلي وقت پيش بهش فكر مي كردم و درست تو همين شب آرزوي من برآروده نشد.

نمي دونم شايد نبايد مي شد

ولي حالا كه اون نشد مي خوام يه آرزوي ديگه كنم

خدا جونم خودت مي دوني كه من هميشه تو جريان زندگي داشتم مي اومدم به سمت تو

و هميشه ازت فقط يه چيز خواستم كه هر چيز كه به من ميدي يه پله باشه واسه يه قدم اومدن به سمت تو

اما حالا.......

يه چيز ازت مي خوام

نذاري بشم مثل كسي كه از يه كوه بلند آويزونه و فقط  دنبال يه جا مي گرده كه پاشو بهش بند كنه كه نيوفته

دوباره مثل اون وقتا بهم نيرو بده

دست منو محكم بگير محكم محكم

تا يه پله پيدا كنم به سمت تو نه فقط يه جاي پا كه نيوفتم

 

از يكي شنيدم امشت شب شهاب بارونه

من آرزومه يكي از اون شهابا  تو اين شب آرزوها مال تو باشه

 

تو هم واسم دعا كن .........................

 

و بيان  با هم دعا كنيم كه ما هم تو دستاي فرشته هايي باشيم كه امشب دستاشونو بردن بالا و آرزوهاي قشنگ دارن........

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: ستاره :.

۱۳۸٤/٥/٢٠

 
 

سلام

 

امروز رو تقويمم يه ستاره بود

مي خواستم يادم باشه بهش بگم تولدت مبارك!!!

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: باور نمی کنم!!! :.

۱۳۸٤/٥/۱٩

 
 

سلام

آدم وقتي عاشقه يا به اصطلاح جديد ديوانست خيلي جالبه هر چي شعر مي بينه هر چي آهنگ گوش مي ده هر چي حرف و حديث و قصه مي شنوه و حتي وقتي با خدا حرف مي زنه وقتي قرآن مي خونه احساس مي كنه همه راجع به خودش و عشقشه

هر چي از خدا مي خواي آخرش برمي گرده به اون كسي كه دوستش داري، چه باشه چه نباشه!

هرجا حرفي مي شنوي يه چيزي راجع بهش مي دوني كه مربوط باشه به اون كسي كه دوستش داري

معجزه قرآن و با تمام وجودت حس مي كني

 چون قشنگ مي فهمي منظور خدا از اينكه حرفاش يه عالمه تعبير داره كه هيچ كس نمي تونه همشو يه جا جمع كنه رو احساس مي كني

در حاليكه  كسي از تو دل تو خبر نداره، مي بيني كه آيه ها قشنگ دارن با تو حرف مي زنن و هيچ كس بجز تو تعبيرشونو نمي دونه

احسا س مي كني يه چيزي تو دلت هست كه نمي توني چيزي ازش بگي يا بهتر بگم بلد نيستي راجع بهش حرف زني ولي اون قشنگ حرفاي دلتو مي گه و تورو خالي مي كنه

الحمد لله رب العالمين ، الرحمن الرحيم ، مالك يوم الدين، اياك نعبد و اياك نستعين، اهدنا الصراط المستقيم، صراط الذين انعمت عليهم ،غير المغضوب عليهم و لضالين

كي مي تونه حرفاي دل تورو به اين قشنگي بگه

ولي ديروز يه جا يه شعري د يدم كه اصلا دلم نمي خواد مال من باشه

يه چيزي كه تو دلمو دوباره تاريك كرد،

 

 آه اما ... افسوس
كه سحر گاه به هنگام شكوفايي
زرين گل خورشيد بهار
كسي از دور مرا مي خواند
و به من مي گويد:
سفرت بي پايان ...
و دلت خواهد مرد!
آن ستاره كه تو مي پنداري!
شب تاريك تو
پر نور نخواهد كردن
دل ز عشقش بر گير!
شوق ديدار و وصالش به فراموشي ده!
قصه ي تلخ جدايي را هم
سوگمندانه اگر هست
ولي باور كن!!

 

ديروز از يه دوسته خوب شنيدم خدا دست ما رو هيچ وقت ول نمي كنه واز يه عزيزي شنيدم خدا هميشه با ماست

هميشه هميشه هميشه

 واسه همين باور نمي كنم!!!!

من هنوز ستاره رو كه گلم توشه و فقط منم كه هر شب مي بينمش باور دارم............

 

کاش بود..........

 

 

 
 

coralit توسط :.

 

.: اول ماه آرزوها........... :.

۱۳۸٤/٥/۱٧

 
 

سلام
زندگي در جريانه به تندي.................
كجا داره ميره؟؟؟
اصلا من چرا اينجام؟؟؟!!!
نمي دونم..........
دو شب پيش اول ماه آرزوها بود
منم حسابي به كلم زده بود و خوابم نمي برد چراشو فقط يكي مي دونه كه به روي خودشم نمي آره
بگذريم
ديگه به اونم مربوط نيست
شب نمي دونم تا كي تو حياط كلمو كرده بودم رو به آسمون و با ستاره هايي كه از پشت ابراي تيكه پاره بازي در مي آوردن حرف مي زدم
اينقدر حرف زدم كه كلافه شدن
همشون اومدن بيرون فكر كنم مي خواستن بگن بس كن ديگه خستمون كردي
چي مي گفتم نمي دونم
اينقدر گيجم كه حتي نمي دونم از خدا بايد چي بخوام
خوش به حال اونايي كه آرزو دارن
من كه ديگه لال شدم
حتي به خدا هم نمي دونم چي بگم
هم گريه مي كنم و شكايت
هم مي خندم و شكر مي كنم
چرا با من اينجوري مي كنه نمي دونم
هم خوشحالم هم ناراحت
هم غمگينم هم راضي
اصلا نمي دونم چمه!!
به همه مي خندم
سر به سر همه مي ذارم با همه شوخي مي كنم شيطوني مي كنم
ولي اين من نيستم
پس كيه؟؟؟؟
دلم مي خواد با همه حرف بزنم
با هر كسي كه بهم مي رسه
ولي تا يكي راضي مي شه كه باهام حرف بزنه
من لال مي شم
اون شب ديگه اينقدر به صبح نزديك شده بودم كه ديگه ستاره ها داشتن كمرنگ
مي شدن
ولي تو همون شب نيمه روشن يه شهاب ديدم يه شهاب اونم اول ماه آرزوها ........
دوباره بی دليل خنديدم واسه بر آورده شدن آرزويی که خودمم نمی دونم چيه!!!!

خيلي وقت بود كه يكي از اونارو نديده بودم شايد

اصلا اين يکی هم مال کسه ديگه ای بوده که منم از بس زل زده بودم به آسمون ديدمش؟!
مي گن هر وقت يكي از اونارو ديدي بدون كه حتما آرزوت برآورده مي شه
من چه آرزويي دارم؟؟؟

اونجايی که قرار گذاشته بودم با جريانه زندگی بهش برسم گم شده

نمی دونم شايدم من گم شده باشم............


 

 
 

coralit توسط :.

.: خانه .:. روزهاي گذشته .:. پست الكترونيكي :.

Desigen by Pedram